
هو الرحمن الرحیم متوجه شدم، آقا سیّد با من صحبت نمیکند! تا چند روز همینطور بود دل به دریا زدم و به چادر فرماندهی گروهان رفتم گفتم: «آقا سید، چند روزی هست که با من صحبت نمیکنید! آیا خطایی از من سر زده یا در کارم کوتاهی کردهام؟»نگاه دوست داشتنی سیّد به من خیره شد بعد از چند لحظه سکوت گفت: «این چند روز منتظر ماندم که خودت متوجه شوی که کجا اشتباه کردی» گفتم: «آقا سیّد نمیدانم! اما فکر میکنم به دلیل این باشد که من ساعتی قبل از مانور و زمانی که مشغول منظم کردن نیروها بودم به علت بینظمی یکی از نی...
ادامه مطلب
هو الرحمن الرحیم نام امام زمان را که میشنید، بیاختیار گریه میکردیکی از همرزمانش تعریف میکند: رفته بودند کوه؛ بعد از نماز مغرب و عشا، دعاى توسل خواند و نام امام زمان (عج) را بردصداى هق هق گریهاش بلند شد و بعد با شور و سوز و وجد و نیاز خواند: بیا بیا که سوختم ز هجر روی ماه توبهشت را فروختم به نیمی از نگاه تواگر نیست باورت بیا که رو برو کنمبدان امید زندهام که باشم از سپاه تو دوستانش...
ادامه مطلب