
هو الرحمن الرحیمبا همه محبتی که من و حمید به هم داشتیم و صمیمیتی که بین ما موج می زدولیxa0کنار بقیه رفتارمان عادی بودهر جا که میرفتیم عادت نداشتیم کنار هم بنشینیممیخواستیم اگر بزرگتری هم در جمع ما هست ...
ادامه مطلب
هو الرحمن الرحیمشب خوابیدم و در عالم خواب دیدم که مردهام و در حضور پیامبر هستم پیامبر پشت یک میز نشسته بودن من برخاستم و جلو رفتم روی میز یک کاغذ بلند مثل کارنامه قرار داشت دستم را به سمت کاغذ دراز کردم که نادر وارد شد و به سمت پیامبر رفت پیامبر همان کارنامه را برداشت و به دست راست نادر داد متحیر بودم و نادر خندان با لبخندی که چشم در چشمهای من انداخته بود و نگاهم میکرد در عالم خواب بدنم مثل کاهی بود که با باد جابهجا میشدگریه میکردم, ضجه میزدم و با التماس میگفتم خدایا زندهام کن به من فرصتی...
ادامه مطلب
هو الرحمن الرحیمxa0 xa0یه صبح بلند شد، دیدم چهرهاش برافروخته هستش xa0گفتم: چی شده؟ نمیگفت. اصرار کردم، گفت: xa0«خواب دیدم امام زمان(عج) گفت من از شما راضیام.» یکبار دیگر میگفت:xa0 «دیدم آیتالله خامنهای بالای تپه سبزی ایستاده و xa0با اون دست جانبازیش روی سرم دست میکشه.» کتاب من مادر مصطفی سرش بر پای ارباب است ، حر شد دوباره جام های سرخ پر شد در باغ شهادت باز ، باز است که لاله سوخت ، پرپرشد ، ترور شد شهید احمدی روشن صبح چهارشنبه 21 دی ماه 1390 بر اثر انفجار یک بمب مغناطیسی در خودروی خود در می...
ادامه مطلب