
هو الرحمن الرحیماهل کتاب بود , عاشق همین اخلاقش بودمکتاب های رمان بزرگترین نوسندگان دنیارو میخرید ! کلی کتاب های علمی , جغرافیایی و تاریخی پول تو جیبی هاش فقط برای کتاب خرج میشد دختر آروم و مودب با اختلاف ظاهری که داشتیم ولی شدید به هم احترام میزاشتیم و بهم علاقه داشتیمتاریخ تولدش رو میدونستم قرار بود جشن کوچیکی با دوستاش بگیرهیکی براش عطر خریده بود یکی لباس "سلام بر ابراهیم " رو کادو کردم دادم ب...
ادامه مطلب
هو الرحمن الرحیمxa0 xa0یه صبح بلند شد، دیدم چهرهاش برافروخته هستش xa0گفتم: چی شده؟ نمیگفت. اصرار کردم، گفت: xa0«خواب دیدم امام زمان(عج) گفت من از شما راضیام.» یکبار دیگر میگفت:xa0 «دیدم آیتالله خامنهای بالای تپه سبزی ایستاده و xa0با اون دست جانبازیش روی سرم دست میکشه.» کتاب من مادر مصطفی سرش بر پای ارباب است ، حر شد دوباره جام های سرخ پر شد در باغ شهادت باز ، باز است که لاله سوخت ، پرپرشد ، ترور شد شهید احمدی روشن صبح چهارشنبه 21 دی ماه 1390 بر اثر انفجار یک بمب مغناطیسی در خودروی خود در می...
ادامه مطلب
هو الرحمن الرحیم بعد از شهادت حاج عماد و ازدواج دو فرزند دیگرم ،مصطفی و فاطمه- من با جهاد زندگی میکردم. یک شب قبل از ماموریت سوریه ، نیمه های شب دیدم با صدای بلند گریه میکند xa0به سرعت به اتاقش رفتم و متوجه شدم در حال نماز است xa0شب جمعه بود و قرار بود فردای آن روز به «قنیطره» سوریه برود xa0فردای آن روز ازش سوال کردم که چرا گریه می کردی؟xa0 خجالت کشید و گفت: هیچی شنبه از سوریه تلفن کرد. پرسیدم کِی برمیگردی؟xa0 جواب داد یا یکشنبه شب و یا دوشنبه من دوباره پرسیدم که تو آن شب به چه کسی متوسل شده بود...
ادامه مطلب