همین نزدیکی ها ....

خرید بک لینک

هو الرحمن الرحیم

یک روز که مهدی از مدرسه به خانه آمد
از شدت سرما تمام گونه ها و دست هایش سرخ و کبود شده بود .
پدرش همان شب تصمیم گرفت برای او پالتویی تهیه کند
دو روز بعد، با پالتوی نو و زیبایش به مدرسه می رفت ؛
اما غروب همان روز که از مدرسه بر می گشت
با ناراحتی پالتویش را به گوشة اتاق انداخت . همه با تعجب او را نگاه کردند .
او در حالیکه اشک در چشمش نشسته بود، گفت :
چه طور راضی شوم پالتو بپوشم ،
وقتی که دوست بغل دستی ام از سرما به خود می لرزد؟
شهید مهدی باکری


*قرار بود برم دنبالش جلو مدرسه ،برای مادرش کاری پیش اومده بود !
وقتی رسیدم دیدم یکی از مادرا داره با بغل دستیش صحبت میکنه
"کاپشن پسرم رو تازه گرفتم خیلی پول دادم بهش ،پسرم باید تو مدرسه از همه سرتر
باشه " "وای دیدی بعضی بچه ها چه بی ریخت میپوشن "
دلم سوخت !
چون اون مادری که داشت حرف های اون خانم رو میشنید اوضاع خوبی نداشت
همسرشون خیلی وقت به خاطر بیماری زمینگیر شدن
ولی
با محبت میگفت خدا حفظشون کنه


رتبه برتر کنکور .......

ما را در سایت رتبه برتر کنکور .... دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 214 تاريخ: پنجشنبه 19 اسفند 1395 ساعت: 14:03

صفحه بندی